arjinarjin، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

آرژين گه رما و تيني ژياني دايه و بابه

اولین مروارید عسلم (شنبه 10 فروردین 92 /آرژین 7 ماهو 22 روزشه)

عسلم می خواستم برات آش دندونی درست کنم ولی چون بلد نبودم آش ماست درست کردم خیلی هم خوشمزه شده بود . مامان بی تجربه تو  ببخش گلم . مروارید قشنگت مبارک عزیزم. عکسا تو ادامه مطلب ... ...
14 فروردين 1392

حرف دل

خدایا ممنونم به خاطر همه داشتن ها و نداشتن ها... خدایا متشکرم به خاطر سلامتی عزیزانم ... خدایا بی نهایت ممنونم از اینکه هنوز مادری مهربان بالای سرم دارم که با  جسم ضعیف و قلب بیمار و دستانی خسته نوازشم می کند و هنوز نازم را می کشد... خدایا چگونه شکرانه توانم گفت وقتی تمام آرزوهایی که در گذشته برایم رویایی بیش نبودند امروز به بهترین نحو و در بهترین شرایط به آنها رسیدم ... یا رب مادرم و فرزندم و همسرم را به تو می سپارم که در این دنیای بی رحم و در بین انسان های بی عاطفه برایم امید و دلخوشی و سر پناه بزرگی هستند . خدایا ازت ممنونم.خدایا تو چقدر مهربانی خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
14 فروردين 1392

بدون عنوان

      امشب مهمون داریم من مشغول شام درست کردنم و آرژین حوصلش سر رفته و از اسباب بازیاش خسته شده  چندتا از ظروف آشپزخونه رو گذاشتم جلوش چند ساعت آرژین با اونا سر گرم بازی بود و منم با آرامش به کارام رسیدم.   ...
28 اسفند 1391

خورشید کوچولوی من

عزیز دلم روز به روز شیرین کاریا و شیطونیات بیشتر می شن و بیشتر به دلم می شینی.  این مدت یاد گرفتی  میگی دادا  دااااااااااااااا  دیااااااااااااااا و بابا   به به  بااااااابم   و کلی  صداهای قشنگ دیگه.  یه چیز جالب اینه که تو هم  به من ابراز محبت می کنی و عشق و حسی که به من داری و قشنگ احساس می کنم. بعضی وقتا چنان صورتتو به صورتم  می چسبونی و ماچم می کنی انگار با زبون خودت داری بهم می گی مامان منم عاشقتم . نمی دونی اون لحظه هاچه حسی دارم .خودم هم نمی تونم توصیفش کنم  پسرم تو نعمت بزرگی هستی که شب و روزهای منو زیبا و زیبا و زیباااااااااااااااااااااااااا کردی تو همه خوشی ه...
27 اسفند 1391

پسرم تو همه کارا به مامانش کمک می کنه حتی آشپزی

قربونت برم وقتی دیدی دارم لپه ها رو پاک می کنم همش اداهای شیرین درمیاوردی تا بذارم تو هم دست بزنی  وقتی سینی رو گذاشتم جلوت چنان ذوق کرده بودی از خوشحالی با دستای کوچکت به پاهات می زدی و به سینی ضربه می زدی و جیغ شادی  همراه با قهقه ساختگی و زیر چشمی منو نگاه کردن فداااااااااااااااااااااااااااات شم همه کارات شیرینن. ...
27 اسفند 1391

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا... پسرم گفت دا

پسر گلم امروز صبح وقتی پوشکتو عوض می کردم داشتی با خودت حرف می زدی و جیغ میزدی یهو گفتی دااااااااااااااا. زیاد توجه نکردم چون احساس کردم اشتباه شنیدم دوباره نگام کردی و گفتی دا دا. جانم به قربون دا گفتنت. نمی دونی چقدر خوشحالم . قشنگترین کلمه زندگیمو شنیدم. تو منو دا صدا کردی کم کم یاد می گیری کاملشو بگی و دایه صدام کنی خدایااااااااااااااااا چه شود .....   شیرین عسل مامان همیشه به بابایی می گفتم آرژین  واسه ما اینقدر شیرینه یا همه این حسو دارن؟ دیروز من و تو و بابایی رفتیم نمایشگاه مبل اونجا همه نگات می کردن و کسی نمی تونست بی تفاوت از کنارت رد شه . فروشنده ها تا می دیدنت یا بوست می کردن یا لپای خوشکلتو می گرفتن یا با...
8 اسفند 1391