بدون عنوان
شیطنت های آرژین
روزای گذشته
سلام عزیز مامان ببخش که مدتیه وبت آپ نشده.باور کن سرم خیلی شلوغه روزا همش مشغول کارای تو و بغل کردن و بازی کردن با تو هستم شبا هم باید به کارای خونه برسم.یه کوچولو از روزای گذشته می نویسم. 1- بعد عید عسلم یاد گرفتی با کمک بایستی مثلا من دسستو می گیرم تو هم چند دقیقه می ایستی کلی ذوق می کنی و اصلا نمی خوای بشینی. 2- صبحها با صدای قشنگ تو بیدار می شم .هی حرف می زنی با خودت مثلا می گی ویو وی /ویلو واوی وی / ته تا/ دا دا ده/ ماما بابا. قربون حرفای قشنگت برم نمی دونم به چه زبونیه ولی عاشق حرفات شدم دیگه خواب از سرم می پره و فقط می خوام به حرفات گوش بدم. 3- روز 26 فروردین تولد مامان بود بابایی و عسلم واسه مامان یه بابیلیس کادو دادن.آ...
نویسنده :
مامانی
2:54
قشنگترین بهار زندگیمون(8 ماهگی آرژین)
چشمان تو زندگیست برای من
تو قشنگترین هدیه ای هستی که خدا جون بهمون داده. البته همه نعمات خدا هدایای گرانبها و زیبایی هستن ولی تو چیز دیگه ای هستی... عسلم امروز یاد اولین نگاهت افتادم.چه نگاه گرم و زیبایی. وقتی تو بیمارستان خاله و بابایی تو رو آوردن پیشم همینکه دیدمت گفتم خدایااااااااااااااا چقدر چشماش برام آشناست. انگار از سالها پیش این چشما رو دیدم. نگام می کردی... چه نگاه معصومی. و حالا اون نگاه معصوم اکسیژن شده برای زنده موندنم و اون چشمای سیاه خوشکل حرف ها دارد با دلم. وقتی می بوسمت تو هم بلافاصله لباتو به صورتم می چسبونی و یه ماچ آبدار می کنی اون قدر آبدار که آب از جای لبات می چکه. وقتی دلم می گیره با دستای کوچکت صورتمو نواز...
نویسنده :
مامانی
1:44
اینم از شیطونیای شیرینکم
نوروز 92
آرژین مامان اینم از اولین عید نوروزی که با ما بودی . عید که چی بگم برای من که شباهت زیادی به عید نداشت. قبل عید تصمیم گرفتیم بریم مسافرت ولی بعد بابایی رو راضی کردم نریم . به خاطر تو چون می ترسیدم خستگی راه و عوض کردن آب و هوا بهت نسازه و خدای نکرده مریض بشی واسه همین سفرمونو کنسل کردیم و یه هفته رفتیم اشنویه که اییییییییییی بد نبود بعدش برگشتیم خونه بمیرم برات خیلی مریض شدی تب و بیماری و خلاصه اصلا حالت خوب نبود چند روزی همینطوری گذشت البته منم با تو مریض شدم و منم مثل تو تب و لرز و ... خلاصه بعد چند روز خدا رو شکر هر دومون بهتر شدیم . دو از خاله ها خاله نازی و خاله حلیمه اومدن خونمون این مدت خیلی بهت خوش...
نویسنده :
مامانی
2:54








