روزای گذشته
سلام عزیز مامان ببخش که مدتیه وبت آپ نشده.باور کن سرم خیلی شلوغه روزا همش مشغول کارای تو و
بغل کردن و بازی کردن با تو هستم شبا هم باید به کارای خونه برسم.یه کوچولو از روزای گذشته می نویسم.
1- بعد عید عسلم یاد گرفتی با کمک بایستی مثلا من دسستو می گیرم تو هم چند دقیقه می ایستی کلی
ذوق می کنی و اصلا نمی خوای بشینی.
2- صبحها با صدای قشنگ تو بیدار می شم .هی حرف می زنی با خودت مثلا می گی ویو وی /ویلو واوی وی /
ته تا/ دا دا ده/ ماما بابا. قربون حرفای قشنگت برم نمی دونم به چه زبونیه ولی عاشق حرفات شدم دیگه
خواب از سرم می پره و فقط می خوام به حرفات گوش بدم.
3- روز 26 فروردین تولد مامان بود بابایی و عسلم واسه مامان یه بابیلیس کادو دادن.آخه بابایی عاشق موی فر
از اون روز هر وقت من موهامو فر می کنم تو با تعجب نگام می کنی موهامو می کشی و خرابش می کنی.
4- یه مدتیه روزایی که بابایی خونه ست صبحها تو رو می بره پارک تا عسلم آفتاب بگیره. تو هم یاد گرفتی
همینکه بیدار شدی با غر زدن و نق زدن و خود شیرینی بهونه بیرون رفتن و می گیری و همینکه لباس
بیرون تنت کردم می خندی و جیغ می کشی ومی پری تو بغل بابایی.
خدایا این همون آرژین کوچولوی منه که روز به روز شیرین تر می شه. خدایا خودت نگهدارش باش.


روزای گذشته
