arjinarjin، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

آرژين گه رما و تيني ژياني دايه و بابه

زيباترين و شيرين ترين حس

سلام نفس مامان. بالاخره بعد چند ماه وقت كردم بيام و برات چيزي بنويسم. آخه تمام وقت منو  تو پر كردي  حتي نمي تونم چند ثانيه ازت دور باشم و حواسم بهت نباشه . حتي وقتي خوابي دلم برات تنگ مي شه و سراغ عكس و فيلم هايي كه ازت گرفتم ميرم. از وقتي اومدي تو زندگيمون همه چي  قشنگه و لذت بخشه. با اومدنت يه عالمه اميد و شادي و انرژي به خونه آوردي. فدات شم مي خوام اينو بدوني كه بي تو زندگي براي من هيچ معنايي ندارد. تو نفس من و نبض قلب مني.  عزيزم گاهي دلم مي گيره نگران اينم كه اگه يه وقت من نباشم...  خدايا مادر بودن چه حس قشنگيه چه زيباست . خدايا ممنونم ...   خدايا خدايااااااااااااااااااااااا ازت متشكرم . ازت...
14 آبان 1391

از طرف بابايي

به نام خداوند هستي بخش كه هر چي داريم از كرم ولطف اوست  سلام پسر گلم امروز كه اين نوشته رو برات مي نويسم 5 روز و3 ساعت و45 دقيقه از به دنيا اومدنت گذشته  تولدت مبارك فرشته نازنينم همچنين تولدتو به خودم ومامان شيلان تبريك ميگم عزيزم بهت حسوديم ميشه به خاطر يه همچين ماماني كه داري باور كن اون بهتريييييييين مامان دنياست. مي خوام شرح ماجراي تولدت رو برات بنويسم روز يكشنبه با مامان رفتيم پيش دكتر قرار بود روز سه شنبه بهمون وقت بده ولي گفت روز چهار شنبه ساعت 8 در بيمارستان دكتر صولتي آماده باشيم خلاصه من وماماني وخاله جون(من به سهم خودم خيلي خيلي ازش متشكرم اون برات وبراي مامانت خيلي زحمت كشيد خيلي ازش متشكرم دستش درد نكنه ان...
11 مهر 1391

معرفي يك فرشته واسه پسرم

آرژين مامان اينقدر شيطوني نكن يه شب ديگه مونده اين يه شبم تحمل كن . پسر گلم بيا تو اين ماه مبارك با هم از خدا جون بخوايم من و تو رو سالم و سلامت به هم برسونه و دعا كنيم مشكلي پيش نياد و همه چي به خير و خوشي تموم بشه.   دستامونو به طرف آسمون بلند كنيم و بگيم خدايا بابايي هميشه سايش بالا سرمون باشه آمين. آرژين پسرم مي خوام يه خبر خوش بهت بدم: خدا جون يه فرشته واسه من و تو فرستاده. اون فرشته مهربون براي خوشبختي من و تو هر كاري مي كنه. هميشه با تمام وجود و با تمام نيرو و قدرتش مواظب من و توست.  قلب اون فرشته پاك و پر از عشقه. اون هر كاري كه بكنه از ته دل و با كلي عشق براي ما انجام مي ده. اون فرشته مهربون تمام ذكر و ...
17 مرداد 1391

يك روز به اومدن عشقم

سلام شيريني زندگي مامان و بابا. خوبي گلكم؟ مي دونم جات تنگه و همش غر مي زني مي گي مامان پس كي ميام بيرون؟ عزيز دلم چيزي نمونده بياي تو بغل ماماني. يك روز ديگه ايشالله كنار منو باباي هستي.  خدايا يعني مي شه منم فرشته كوچولومو تو بغلم بگيرم؟ خدايا ازت ممنونم كمكم كردي اين 9 ماه همه چي به خير و خوشي تموم بشه و واسه من و ني نيم مشكلي پيش نياد. خدايا هميشه شكر گزارتم.
17 مرداد 1391

اندكي تا اومدنت

سلام گل پسر با هوش من. چطوري عزيزم؟ خيلي وقته واست چيزي ننوشتم . آخه همش سرگرم  آماده شدن واسه اومدنت بوديم و يه مدت رفته بوديم شهرستان خونه بابا بزرگت. عزيز دلم يكي يه دونه من الهي قربونت برم من و بابايي داريم واسه اومدنت لحظه شماري مي كنيم از خدا جون مي خوام تو رو سالم و سلامت بفرسته به زندگيمون. عزيزم اين  ده دوازده روزم طاقت بيار تا ايشالله  به موقع بياي بغلم. عشق من خيلي دوست دارم بفهمم چه شكلي هستي به كي رفتي و ... خدايا هرگز فراموش نخواهيم كرد كه هديه اي كه اينك  به ما دادي بزرگترين آرزوي ديروزمان  بود. هميشه شكر گزارت هستيم.  
6 مرداد 1391

واسه اومدنت

سلام وروجک خوشمل من. خوبی عزیز دلم؟ من و بابایی داریم  کم کم واسه اومدنت آماده می شیم و  از امروز خونه تکانی رو شروع کردیم.   می خوایم وقتی اومدی خونه تر و تمیز باشه و  هیچ کاری واسه اون موقع نمونه.  همش کنار تو باشیم و همه وقتمونو با تو بگذرونیم.   امروز بابایی حسابی خسته شد. از صبح که بیدار شده مشغول تمیز کاریه دستش درد نکنه.    البته منم  مشغول تمیز کردن وسایل داخل کابینتها و آشپز خونه بودم و به بابایی کمک می کردم     پسر گلم تا تو بیایی همه کارامون تموم می شه و تو  همه کار و زندگیمون می شی پس تو هم تا اونموقع...
30 خرداد 1391