arjinarjin، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

آرژين گه رما و تيني ژياني دايه و بابه

روزای گذشته

سلام عزیز مامان ببخش که مدتیه وبت آپ نشده.باور کن سرم خیلی شلوغه روزا همش مشغول کارای تو و بغل کردن و بازی کردن با تو هستم شبا هم باید به کارای خونه برسم.یه کوچولو از روزای گذشته می نویسم. 1- بعد عید عسلم یاد گرفتی با کمک بایستی مثلا من دسستو می گیرم تو هم چند دقیقه می ایستی کلی ذوق می کنی و اصلا نمی خوای بشینی. 2- صبحها با صدای قشنگ تو بیدار می شم .هی حرف می زنی با خودت مثلا می گی ویو وی /ویلو واوی وی / ته تا/ دا دا ده/ ماما بابا. قربون حرفای قشنگت برم نمی دونم به چه زبونیه ولی عاشق حرفات شدم دیگه خواب از سرم می پره و فقط می خوام به حرفات گوش بدم. 3- روز 26 فروردین تولد مامان بود بابایی و عسلم واسه مامان یه بابیلیس کادو دادن.آ...
18 ارديبهشت 1392

چشمان تو زندگیست برای من

تو قشنگترین هدیه ای هستی که خدا جون بهمون داده. البته همه نعمات خدا هدایای گرانبها و زیبایی هستن ولی تو چیز دیگه ای هستی... عسلم امروز یاد اولین نگاهت افتادم.چه نگاه گرم و زیبایی. وقتی تو بیمارستان خاله و بابایی تو رو آوردن پیشم همینکه دیدمت گفتم خدایااااااااااااااا چقدر چشماش برام آشناست. انگار از سالها پیش این چشما رو  دیدم. نگام می کردی... چه نگاه معصومی. و حالا اون نگاه معصوم اکسیژن شده برای زنده موندنم و اون چشمای سیاه خوشکل حرف ها دارد با دلم.    وقتی می بوسمت تو هم بلافاصله لباتو به صورتم می چسبونی و یه ماچ آبدار می کنی اون قدر آبدار که آب از جای لبات می چکه. وقتی دلم می گیره با دستای کوچکت صورتمو نواز...
8 ارديبهشت 1392

نوروز 92

آرژین مامان اینم از اولین عید نوروزی که با ما بودی . عید که چی بگم برای من  که شباهت زیادی به عید  نداشت. قبل عید تصمیم گرفتیم بریم مسافرت ولی بعد بابایی رو راضی کردم نریم . به خاطر تو چون  می ترسیدم خستگی راه و عوض کردن آب و هوا بهت نسازه و خدای نکرده مریض بشی واسه همین سفرمونو کنسل کردیم و یه هفته رفتیم اشنویه که اییییییییییی بد نبود بعدش برگشتیم خونه  بمیرم برات خیلی مریض شدی تب و بیماری و خلاصه اصلا حالت خوب نبود چند روزی همینطوری گذشت البته منم با تو مریض شدم و منم مثل تو تب و لرز و ... خلاصه بعد چند روز خدا رو شکر هر دومون بهتر شدیم . دو از خاله ها خاله نازی و خاله حلیمه اومدن خونمون این مدت خیلی بهت خوش...
5 ارديبهشت 1392

اولین مروارید عسلم (شنبه 10 فروردین 92 /آرژین 7 ماهو 22 روزشه)

عسلم می خواستم برات آش دندونی درست کنم ولی چون بلد نبودم آش ماست درست کردم خیلی هم خوشمزه شده بود . مامان بی تجربه تو  ببخش گلم . مروارید قشنگت مبارک عزیزم. عکسا تو ادامه مطلب ... ...
14 فروردين 1392

حرف دل

خدایا ممنونم به خاطر همه داشتن ها و نداشتن ها... خدایا متشکرم به خاطر سلامتی عزیزانم ... خدایا بی نهایت ممنونم از اینکه هنوز مادری مهربان بالای سرم دارم که با  جسم ضعیف و قلب بیمار و دستانی خسته نوازشم می کند و هنوز نازم را می کشد... خدایا چگونه شکرانه توانم گفت وقتی تمام آرزوهایی که در گذشته برایم رویایی بیش نبودند امروز به بهترین نحو و در بهترین شرایط به آنها رسیدم ... یا رب مادرم و فرزندم و همسرم را به تو می سپارم که در این دنیای بی رحم و در بین انسان های بی عاطفه برایم امید و دلخوشی و سر پناه بزرگی هستند . خدایا ازت ممنونم.خدایا تو چقدر مهربانی خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
14 فروردين 1392

بدون عنوان

      امشب مهمون داریم من مشغول شام درست کردنم و آرژین حوصلش سر رفته و از اسباب بازیاش خسته شده  چندتا از ظروف آشپزخونه رو گذاشتم جلوش چند ساعت آرژین با اونا سر گرم بازی بود و منم با آرامش به کارام رسیدم.   ...
28 اسفند 1391

خورشید کوچولوی من

عزیز دلم روز به روز شیرین کاریا و شیطونیات بیشتر می شن و بیشتر به دلم می شینی.  این مدت یاد گرفتی  میگی دادا  دااااااااااااااا  دیااااااااااااااا و بابا   به به  بااااااابم   و کلی  صداهای قشنگ دیگه.  یه چیز جالب اینه که تو هم  به من ابراز محبت می کنی و عشق و حسی که به من داری و قشنگ احساس می کنم. بعضی وقتا چنان صورتتو به صورتم  می چسبونی و ماچم می کنی انگار با زبون خودت داری بهم می گی مامان منم عاشقتم . نمی دونی اون لحظه هاچه حسی دارم .خودم هم نمی تونم توصیفش کنم  پسرم تو نعمت بزرگی هستی که شب و روزهای منو زیبا و زیبا و زیباااااااااااااااااااااااااا کردی تو همه خوشی ه...
27 اسفند 1391